حكيم ابوالقاسم فردوسى
200
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همى آرزوگاه و شهر آمدش * يكى تنگ تابوت بهر آمدش ازان دشت بردند تابوت اوى * سوى خيمهء خويش بنهاد روى بپرده سراى آتش اندر زدند * همه لشكرش خاك بر سر زدند همان خيمه و ديبهء هفت رنگ * همه تخت پر مايه زرين پلنگ بر آتش نهادند و بر خاست غو * همى گفت زار اى جهاندار نو دريغ آن رخ و برز و بالاى تو * دريغ آن همه مردى و راى تو دريغ اين غم و حسرت جان گسل * ز مادر جدا و ز پدر داغ دل همى ريخت خون و همى كند خاك * همه جامهء خسروى كرد چاك همه پهلوانان كاؤس شاه * نشستند بر خاك با او به راه زبان بزرگان پر از پند بود * تهمتن به درد از جگر بند بود چنينست كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخم ّ كمندش ربايد ز گاه چرا مهر بايد همى بر جهان * چو بايد خراميد با همرهان چو انديشهء گنج گردد دراز * همى گشت بايد سوى خاك باز اگر چرخ را هست ازين آگهى * همانا كه گشتست مغزش تهى چنان دان كزين گردش آگاه نيست * كه چون و چرا سوى او راه نيست بدين رفتن اكنون نبايد گريست * ندانم كه كارش بفرجام چيست برستم چنين گفت كاؤس كى * كه از كوه البرز تا برگ نى همى برد خواهد بگردش سپهر * نبايد فگندن بدين خاك مهر يكى زود سازد يكى ديرتر * سرانجام بر مرگ باشد گذر تو دل را بدين رفته خرسند كن * همه گوش سوى خردمند كن اگر آسمان بر زمين بر زنى * و گر آتش اندر جهان در زنى نيابى همان رفته را باز جاى * روانش كهن شد بديگر سراى من از دور ديدم برو يال اوى * چنان برز و بالا و گوپال اوى زمانه بر انگيختش با سپاه * كه ايدر بدست تو گردد تباه چه سازى و درمان اين كار چيست * برين رفته تا چند خواهى گريست به دو گفت رستم كه او خود گذشت * نشستست هومان درين پهن دشت ز توران سرانند و چندى ز چين * از يشان بدل در مدار ايچ كين زواره سپه را گذارد به راه * بنيروى يزدان و فرمان شاه به دو گفت شاه اى گو نامجوى * ازين رزم اندوهت آيد به روى گر ايشان به من چند بد كردهاند * و گر دود از ايران بر آوردهاند دل من ز درد تو شد پر ز درد * نخواهم از ايشان همى ياد كرد [ بازگشتن رستم به زابلستان ] و زان جايگه شاه لشكر براند * به ايران خراميد و رستم بماند بدان تا زواره بيايد ز راه * به دو آگهى آورد زان سپاه چو آمد زواره سپيده دمان * سپه راند رستم هم اندر زمان پس آنگه سوى زابلستان كشيد * چو آگاهى از وى بدستان رسيد